وقتی از تو می خواهم به حرفم گوش کنی و تو شروع به نصیحت کردن می کنی، آنچه را من خواسته ام انجام نداده ای.
وقتی از تو می خواهم به حرفم گوش کنی و تو شروع می کنی به گفتن اینکه چرا من نباید چنین احساسی داشته باشم، احساسات مرا پایمال می کنی.
وقتی از تو می خواهم به حرفم گوش کنی و تو فکر می کنی برای حل مشکلات من، باید کاری انجام دهی، از عهده آنچه خواست هام بر نیامده ای، حتی اگر ممکن است عجیب به نظر برسد.
گوش کن! تناه چیزی که می خواهم این است که گوش کنی.
چیزی نگو و کاری نکن - فقط بشنو.
نصیحت را می توان از مشاوران روزنامه ها هم گرفت.
و حتی خودم هم می توانم خودم را نصیحت کنم، نا توان نیستم.
ممکن است نا امید و مردد باشم، اما ناتوان نیستم.
وقتی کاری برایم انجام می دهی که خودم می توانم و نیاز دارم که خودم آن را انجام بدهم، به ترس و ناکارامد بودن من کمک کرده ای.
اما اگر این حقیقت ساده را بپذیری که احساسات من، احساساتم هستند، هر چقدر هم غیر منطقی باشند، آن گاه می توانم دست از قانع کردن تو بردارم و به درک این مسئله بپردازم که در ورای احساسات غیرمنطقی چه چیز وجود دارد.
و وقتی این مسئله روشن شد، پاسخ ها آشکار می شوند و من به نصیحتی نیاز نخواهم داشت.
احساسات غیرمنطقی زمانی مفهوم می یابند، که درک کنیم در ورای آن ها چه چیز وجود دارد.
شاید به همین دلیل است که دعاها گاهی، برای بعضی افراد مؤثر واقع می شوند- چون خدا خاموش است.
خدا فقط گوش می دهد و می گذارد خودت از عهده کارهایت برآیی.
پس لطفاض گوش کن و فقط بشنو.
و اگر خواستی صحبت کنی، دقیقه ای صبر کن تا نوبتت شود- آ ن گاه من به تو گوش خواهم کرد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:0  توسط يك عاشق
|
به نام عشق ...
دیگر تحمل ندارم ... تنها دو روز نبودی، اما دلم چاک چاک شده ... دلم برایت تنگ شده ... هر روز بودی و مرا در آغوش می گرفتی، به من اجازه می دادی سرم را بر روی شانه هایت بگذارم و بگریم ... آن قدر بگریم و از غم و غصه هایم بگویم تا آرام شوم ... اما دل تو پیر می شد پس از این کار دست می کشم ... فقط زودتر از سفر برگرد که همچون مرغی شده ام که پر و بالی ندارم... همچون آدمی افسرده که خنده بر روی لبانم جایی ندارد ... و همچون شمع در غم دلتنگیت می سوزم و آب می شوم ...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:27  توسط يك عاشق
|
به نام عشق
عزیز من... آن هنگام که می گویی من به تو نیازی ندارم، در اشتباهی چرا که بدون تو زندگی برایم امکان پذیر نیست ... این چه زندگی است که تو در آن نباشی ... مگر می شود نفس کشید وقتی هوا نباشد، پس چطور وقتی تو مرا می گذاری و می روی، می توانم نفس بکشم ؟ آیا تو هم می خواهی مرا ترک کنی و در بیابان بی کسی ها و برهوت تنهایی رها نمایی ؟ آن گونه که دیگران کردند ؟
من طاق اشک ها، ناراحتی ها و غصه های تو را ندارم ... بدون تو نمی توانم شاد باشم ... بدون تو پیشه ای جز گریستن بر نمی گزینم .... در آغوشم بیا که تنها برای تو باز است و بدون تو آرام و قرار ندارد ....
دوستت دارم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:25  توسط يك عاشق
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:25  توسط يك عاشق
|
به نام عشق
زندگی هنگامه فریادهاست ... سرگذشت، درگذشت یادهاست ...
زندگی تکرار جان فرسودن است ..... رنج ما تاوان انسان بودن است.
روزگارم گله مندی شده است .... من بگریم تو بخندی شده است ...
از دلم یاد نکردی، شاید .... عشق هم سهمیه بندی شده است.
تقدیم به او که دوستش دارم اما مرا رها کرد ...
واقعاً تنها مانده ام. دیگر به چه کسی دل ببندم ؟ هیچ کس ... تنها هستم ... تنهای تنها و کار من اشک ریختن است ....
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:11  توسط يك عاشق
|
به نام عشق
تو را دوست دارم ... به تو ایمان دارم ... تو را باور دارم...
بدون تو ... نه می توانم شاد باشم ... نه می توانم غمگین باشم ...
بدون تو ... نه می توانم شادی هایم را با کسی تقسیم کنم ... نه می توانم غم هایم را با کسی تقسیم کنم...
بدون تو ... نه می توانم شادی را درک کنم ... نه می توانم غم را درک کنم ...
پس " ای همه وجود من ... نبود تو نبود من .... " به سویم بیا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:15  توسط يك عاشق
|
به نام عشق
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او ... و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او ... (زرتشت)
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد... به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم ... به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...
با تشکر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:27  توسط يك عاشق
|
به نام او ...
داستان عشق پایان یافت اما دفتر عشق من همچنان باز است ... اما آیا عشق ؟ عشق را چه می دانیم ؟ آیا ما انسان ها عشق را می فهمیم ؟ آیا ما انسان ها به عشق حقیقتا ایمان داریم ؟ عشق چیست ؟ چیزی که درون ما نهاده است، چه کسانی به راستی آن را باور دارند و به آن ایمان آرند ؟ عشق چیزی نیست که هر کس آن را اظهار نماید، قداست عشق هر روز و هر روز پایمال می شود. هوس ها، دوست داشتن ها، محبت ها، همه و همه زیر سایه عشق به کار خود می پردازند.
هنوز کمتر کسی است که به عشق ایمان داشته باشد. هنوز کمتر کسی است که عاشق حقیقی باشد. کدامیک از ما عشق افلاطون داریم ؟ کدام یک از ما عشق لیلی یا مجنون را در سینه داریم ؟ کدامیک از ما عشقی چون عشق شهریار را در دل داریم ؟
چرا هر چه می کنیم و به هر کس می رسیم، به آن شهرت عشق را می دهیم.
من نیز به این ایمان آوردم، که چیزی که در سینه و در دلم داشتم عشق نبود ... اگر عشق بود، نه هرگز من او را ترک می گفتم و نه هرگز او مرا ... پس این عشق نبود ... شاید تنها علاقه ای بود که هر روز کاهش می یافت ...
اما اکنون و حتی از قبل از آن کسی را دوست داشتم ... اما به من نمی نگریست ... اما امروز، دیروز نیست و سیبی که به هوا پرتاب شده، صدها چرخ خورده و دیگر توانستم محبت حقیقی وجودم را فرا خوانم ... محبتی که تا کنون تنها یک نفر از آن بهره برده که برای خودم نیز عجیب است که چرا او ؟ ... و اکنون این محبت وجودم را هدیه می کنم به محبوبم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:43  توسط يك عاشق
|
به نام حضرت دوست ... که هر چه داریم از اوست
سرانجام آن گونه شد که تو خواهانش بودی ... مرا ترک کردی و دستانم را در دستان سرنوشت گذاشتی، رو به من کردی و آرام نجوا نمودی : (( این گونه برایت بهتر است ... ))
و آن گاه فهمیدم هیچ عشقی در کار نبوده ... نه تو به من دل بسته بودی و نه من ... پس من هم بی رحم ترین می شوم و از او می خواهم : (( دور شو ... ))
با گوش جانت به من گوش می سپاری و آخرین لحظاتم را به خودم وا می گذاری ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط يك عاشق
|
به نام عشق
اي عزيزترين من ... چطور مي توانم با تو وداع كنم ؟ اگنون با كلماتي گوش هايم را نوازش كردي كه اشك هايم گونه هايم را خيس نمود. وقتي مي گويي حالت خوب نيست، مي ميرم ... اي عزيزترين من، تو هميشه در قلب من جاي داري ... اي كاش اشتباهات گذشته من را مي بخشيدي و هرگز دستت را رها نمي كردي و مرا در بيابان اسارت عشقت رها نمي نمودي ... مي داني كار من در اين بيابان چيست ؟
غصه بي تو بودن رو خوردن ... اي كاش مرا مي بخشيدي ... اشك هايم را به تو هديه مي كنم،اگر آن را برايم باز پس نفرستي ... اميد من
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:7  توسط يك عاشق
|